به گزارش اکو اقتصاد، هنگامی که جنگ میان ایالات متحده و ایران در اسفند گذشته آغاز شد، تهران نیز از دایره اهداف مستثنا نبود و مستقیماً هدف حملات قرار گرفت؛ تا جایی که حتی در یک حمله مشترک اسرائیل و آمریکا، رهبر شهید، هدف قرار گرفت. آن دور از درگیری نیز پس از ۴۰ روز نبرد فراگیر، با امضای الکترونیکی یک یادداشت تفاهم میان دو کشور پایان یافت.
به نقل از الجزیره، اما این آرامش دوام چندانی نداشت. پس از آنکه دو طرف، یکدیگر را به نقض مفاد این یادداشت تفاهم در پی حملاتی به کشتیهای تجاری در تنگه هرمز در اواسط ژوئیه/تیر جاری متهم کردند، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، اعلام کرد که این یادداشت تفاهم «پایان یافته است». بهدنبال آن، جنگندههای آمریکایی بار دیگر بر فراز آسمان ایران ظاهر شدند و موشکهای ایرانی نیز دوباره پایگاههای آمریکا در آن سوی خلیج فارس و اردن را هدف گرفتند.
با این حال، بررسی دور کنونی تنشها یک تناقض اساسی را آشکار میکند؛ در حالی که حملات آمریکا گسترش یافته و صدها نقطه در داخل خاک ایران را دربر گرفته است، تهران همچنان از دایره حملات مستقیم خارج مانده است.
به گفته پژوهشگران و استادان دانشگاهی توضیح این تناقض را باید در تفاوت اهداف واشنگتن در دو مقطع جستوجو کرد. در آغاز جنگ، هدف آمریکا کل ایران بود و سقف این اهداف حتی تا سرنگونی نظام یا وادار کردن آن به تسلیم پیش میرفت. اما در دور کنونی، اهداف آمریکا کاملاً متفاوت به نظر میرسد؛ اهدافی که به تضعیف توانمندیهای نظامی ایران، که پایگاههای آمریکا و تأسیسات انرژی منطقه را تهدید میکند، و همچنین شکستن تسلط تهران بر تنگه هرمز محدود شده است.
شاید همین مسئله سبب شده باشد که حمله به پایتخت اساساً در راستای اهداف کنونی آمریکا نباشد؛ موضوعی که این پرسش را مطرح میکند: چه محاسبات دقیقی این مرز را میان جنگی که زمانی پایتخت را درنوردید و جنگ دیگری که با اصرار از هدف قرار دادن آن پرهیز میکند، ترسیم کرده است؟
در مقابل نیز این پرسش مطرح میشود که چرا ایران به هدف قرار دادن پایگاههای آمریکا در منطقه بسنده کرده و حملات خود را متوجه ناوگان آمریکا مستقر در آبهای بینالمللی نمیکند؟
از جنگ فراگیر تا راهبرد تشدید تنش
توضیح اینکه چرا تهران در دور کنونی تشدید تنش از فهرست اهداف آمریکا کنار مانده، از بازتعریف ماهیت خودِ رویارویی آغاز میشود، نه صرفاً از موازنه قدرت نظامی.
به باور رضا غبیشاوی، نویسنده و تحلیلگر سیاسی ایرانی، تا زمانی که واشنگتن پایتخت را هدف قرار نمیدهد، آنچه در جریان است «جنگ» به معنای کامل آن تلقی نمیشود، بلکه مجموعهای از درگیریها و حملات نظامی پراکنده است. همین طبقهبندی، دولت ترامپ را از فشارهای سیاسی گستردهای که ممکن است آن را دولتی درگیر یک جنگ تمامعیار جلوه دهد، دور نگه میدارد؛ در حالی که با گذشت زمان، این حملات به امری تقریباً عادی تبدیل میشوند و فشار داخلی کافی برای متوقف کردن آنها ایجاد نمیکنند.
این توصیف با تحلیل نظامی محمد عبدالواحد، کارشناس مسائل سیاسی و امنیت دریایی، همخوانی دارد. او معتقد است که هدف قرار نگرفتن تهران ناشی از ماهیت خودِ جنگ است؛ زیرا این درگیری «هنوز به مرحله جنگ فراگیر به مفهوم کلاسیک نظامی نرسیده است» و بنابراین تابع قواعد درگیری و خطوط قرمز مشخصی است که تهران در مرکز این خطوط قرار دارد.
از نگاه او، هنگامی که جنگندههای آمریکایی به اطراف تهران نزدیک میشوند، هدفشان حمله برای سقوط پایتخت نیست، بلکه انجام آنچه «حملات آزمایشی» خوانده میشود؛ حملاتی که واکنش ایران را میسنجند و پرسشهایی از این دست را مطرح میکنند: آیا تهران پاسخ خواهد داد؟ ماهیت این پاسخ چه خواهد بود؟ و آیا همچنان توان اجرای آن را دارد؟
در همین حال، محجوب الزویری، استاد دانشگاه و کارشناس سیاست خاورمیانه، بُعد دیگری به این تحلیل میافزاید. به گفته او، تشدید تدریجی تنش تنها رفتار آمریکا نیست، بلکه دکترین مشترک هر دو طرف است که بر اساس معادلهای تقریباً ریاضی عمل میکند؛ «هر هدف نظامی با یک هدف نظامی پاسخ داده میشود و هر هدف حیاتی با یک هدف حیاتی.»
نمونه این رویکرد زمانی دیده شد که تهران حملات خود به تأسیسات آبشیرینکن و برق کویت را واکنشی مستقیم به هدف قرار گرفتن تأسیسات آبشیرینکن در نزدیکی بندرعباس توصیف کرد.
نبرد واقعی بر سر تنگه هرمز
غبیشاوی اهداف کنونی واشنگتن را در سه محور اصلی خلاصه میکند که در مجموع توضیح میدهند چرا تمرکز حملات بر جنوب ایران قرار گرفته است:
سلب کنترل ایران بر تنگه هرمز؛
جلوگیری از حملات موشکی ایران به پایگاههای آمریکا و تأسیسات انرژی کشورهای عربی منطقه؛
جلوگیری از هدف قرار دادن کشتیهای تجاری و نظامی در تنگه هرمز و دریای عمان.
او میگوید تحقق این سه هدف مستلزم تمرکز عملیات نظامی صرفاً بر مناطق جنوبی ایران و دوری از پایتخت است.
این دیدگاه تا حد زیادی با تحلیل الزویری همسو است. او میگوید تشدید حملات آمریکا – که حدود ۱۲۰ هدف را در ۱۱ موج حمله دربر گرفته – عمدتاً متوجه اهداف دریایی، پایگاههای نظامی زمینی و مسیرهای ارتباطی مورد استفاده برای پشتیبانی از بنادر جنوبی بوده است. در این میان، تبریز تنها یک بار و آن هم در شرایطی مبهم هدف قرار گرفت و هیچ حمله مؤثری فراتر از جنوب ایران ثبت نشده است.
از سوی دیگر، عبدالواحد سازوکار این عملیات را در قالب چند لایه متوالی تشریح میکند:
نخست، «لایه نخست ساحلی» شامل رادارها، سکوهای موشکی، کارخانهها و انبارهای مین، و حتی اسکلههای تجاری که برای سپاه درآمدزایی میکنند، هدف قرار گرفت تا ایران توان «دید» و کنترل خود بر تنگه را از دست بدهد.
سپس حملات به «لایه دوم» در نوار داخلی مجاور ساحل گسترش یافت تا این مناطق از هرگونه پشتیبانی لجستیکی محروم شوند؛ اقدامی که به گفته او و بر اساس رصد دقیق آمریکا، ایران را ناچار کرد تجهیزات خود را جابهجا کرده و سامانههای تسلیحاتی را به مناطق داخلی منتقل کند.
این کارشناس امنیت دریایی معتقد است که اهمیت تنگه هرمز برای آمریکا فراتر از پرونده ایران است؛ زیرا حدود ۲۰ درصد نفت جهان – معادل نزدیک به ۲۰ میلیون بشکه در روز – از این آبراه عبور میکند. بنابراین، کنترل آن به آمریکا در رقابت ژئوپلیتیکی با چین و روسیه برتری میدهد و آزادی عمل ناوگان پنجم این کشور مستقر در بحرین را تضمین میکند.
به گفته عبدالواحد، دامنه این حملات بعدها تا مرز ایران و عراق، مسیرهای پرتاب موشک و پهپاد، مسیرهای انتقال سلاح به متحدان ایران در عراق، سوریه و حزبالله لبنان، همچنین مناطق نفتخیز مهم با هدف محروم کردن تهران از منابع مالی گسترده، و حتی مرز حساس ایران و پاکستان در بلوچستان گسترش یافت.
او همچنین معتقد است که تشدید حملات آمریکا کاملاً از اطراف پایتخت چشم نپوشیده است؛ برخی شهرهای پیرامون تهران نیز هدف قرار گرفتهاند، اما بیشتر با هدف ارسال پیامی روانی تا نظامی؛ پیامی مبنی بر اینکه نیروهای آمریکایی در صورت اراده، قادرند به فرماندهان سپاه در داخل پایتخت نیز دسترسی پیدا کنند. این اقدام، بدون عبور از خط قرمز حمله مستقیم به تهران، با ایجاد رعب در میان غیرنظامیان، بر روحیه عمومی تأثیر میگذارد.
محاسبات پس از حمله به تهران
پشت این احتیاط در پرهیز از حمله به پایتخت، به گفته علی الذهب، پژوهشگر مسائل نظامی و راهبردی، ملاحظات سیاسی عمیقتری نهفته است. به گفته او، ایالات متحده آشکارا اعلام کرده که قصد ندارد با زور مستقیم نظام ایران را سرنگون کند، بلکه شاید ترجیح دهد زمینه شکلگیری نظامی جایگزین را که توان تعامل با واشنگتن را داشته باشد حفظ کند؛ چه از طریق یک تحول سیاسی داخلی و چه از راه توافقی که نفوذ سپاه پاسداران و ساختار ولایت فقیه را تضعیف کند و زمینه ظهور صدایی مخالف را برای تعامل در آینده فراهم آورد.
این تحلیل با دیدگاه غبیشاوی همخوانی دارد. او میگوید سقف اهداف آمریکا این بار، برخلاف جنگ پیشین، شامل سرنگونی نظام یا وادار کردن آن به تسلیم نیست، بلکه تنها بر تضعیف توان نظامی ایران متمرکز است. از این رو، واشنگتن ضرورتی برای هدف قرار دادن تهران نمیبیند، زیرا چنین اقدامی در خدمت اهداف جدید آن نیست.
جغرافیا و بهای هر هدف
با هر حمله جدید ایران به کشورهای منطقه، تهران اعلام میکند که این اقدام پاسخی به تشدید حملات آمریکاست که از پایگاههای این کشور در منطقه انجام میشود و هشدار میدهد در صورت ادامه حملات آمریکا، به تشدید اقدامات خود ادامه خواهد داد؛ رویکردی که به معنای افزایش هزینه جنگ برای کل منطقه است.
اما علی الذهب این پرسش را مطرح میکند که اگر ایران واقعاً در پی افزایش هزینههاست، چرا با وجود توان موشکی نظری خود، ناوگان آمریکا را مستقیماً هدف قرار نمیدهد؟
او در پاسخ میگوید مسئله نه ضعف، بلکه محاسبات دقیق است. غرق کردن یک ناو هواپیمابر آمریکایی، هرچند پیروزی نمادینی خواهد بود که اعتبار واشنگتن را خدشهدار میکند، اما در عین حال میتواند مسیر تنش را به سطحی کاملاً متفاوت بکشاند؛ به گونهای که رویارویی دوجانبه به ائتلافی گسترده بینالمللی برای نابودی کامل نظام ایران تبدیل شود؛ سناریویی که به نظر میرسد تهران تاکنون تلاش کرده از آن اجتناب کند.
از منظر ایران نیز جغرافیا منطق انتخاب اهداف را تعیین میکند. غبیشاوی میگوید به دلیل فاصله جغرافیایی، ایران توان هدف قرار دادن مستقیم خاک آمریکا را ندارد؛ بنابراین، پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه را هدف میگیرد.
اما در پس این ملاحظه عملیاتی، هدف راهبردی عمیقتری نهفته است؛ اینکه کشورهای میزبان پایگاههای آمریکا نیز هزینه جنگ را بپردازند و سایر کشورهای منطقه دریابند که میزبانی از نیروهای آمریکایی الزاماً امنیت بیشتری برای آنها به همراه ندارد، بلکه ممکن است به عاملی برای بیثباتی تبدیل شود.
علی الذهب نیز از منظر نظامی، پایگاههای آمریکا در منطقه را از نگاه ایران «خاک آمریکا» توصیف میکند که چون منشأ تهدید مستقیم هستند، هدف قرار میگیرند؛ بر اساس این قاعده ساده که «هر کس آتش بگشاید، باید انتظار پاسخ آتش را نیز داشته باشد.»
در مقابل، عبدالواحد معتقد است هدف قرار دادن این پایگاهها، علاوه بر افزایش هزینههای آمریکا و به چالش کشیدن توان آنها در حفاظت از خود، کشورهای خلیج فارس را نیز تحت فشار قرار میدهد تا برای پایان دادن به جنگ بر واشنگتن فشار وارد کنند.
به گفته او، مهمتر از همه اینکه حمله به کشورهای خلیج فارس حامل پیام بازدارندگی است و نشان میدهد مراکز فرماندهی و کنترل ایران همچنان کارآمد هستند – همانگونه که در حمله به پایگاهی محل استقرار نیروهای آمریکایی در اردن مشاهده شد – و همه این اقدامات در نهایت با هدف ورود به هرگونه مذاکره احتمالی آینده از موضع قدرت، نه ضعف، انجام میشود.
هزینه انسانی و فشار جنگ بر واشنگتن
در مقابل احتیاط ایران در پرهیز از تشدید حداکثری، واشنگتن نیز در جبهه داخلی خود با نبردی سیاسی روبهروست؛ موضوعی که الزویری آن را در مرکز تحلیل خود از انگیزههای ایران قرار میدهد.
از زمان آغاز درگیریها، طی حدود پنج ماه، ۱۶ نظامی آمریکایی کشته و شماری دیگر زخمی شدهاند. این رقم در شرایطی که آمریکا حضور گسترده زمینی ندارد، اهمیت دوچندان پیدا میکند، زیرا هر تلفات انسانی تأثیر بیشتری بر افکار عمومی میگذارد.
الزویری میگوید ۷۰ درصد آمریکاییها خواهان ادامه جنگ نیستند و معتقدند این درگیری در راستای منافع ایالات متحده نیست. به همین دلیل، ایران میکوشد هزینه سیاسی جنگ را بهویژه برای رئیسجمهور آمریکا افزایش دهد؛ فردی که محبوبیت خود را بر وعده پرهیز از کشاندن کشورش به جنگهای جدید و جلوگیری از کشته شدن نظامیان آمریکایی در خارج بنا کرده است.
در پایان، غبیشاوی به نقطه آغاز بحث بازمیگردد و میگوید تا زمانی که تهران از آتش مستقیم دور بماند و حملات متقابل با عنوان «درگیری» یا «مواجهه» توصیف شوند، نه «جنگ»، این ابهام در طبقهبندی به دولت ترامپ فضای سیاسی میدهد تا تلفات انسانی رو به افزایش را بدون تبدیل شدن به بحرانی جدی در افکار عمومی مدیریت کند.
با این حال، به گفته او، این حاشیه امن سیاسی به تدریج در حال از بین رفتن است. نظرسنجی شبکه «فاکس نیوز» نشان داده است که ۶۴ درصد رأیدهندگان از نحوه مدیریت پرونده ایران توسط ترامپ ناراضی هستند؛ موضوعی که همزمان با کاهش بیسابقه محبوبیت او و فرسایش تدریجی ائتلاف انتخاباتیاش رخ داده است.
در مجموع، برداشت تحلیلگران از وضعیت کنونی این است که دور ماندن تهران از آتش مستقیم، به معنای عقبنشینی آمریکا از تصمیمگیری قاطع در این رویارویی نیست، بلکه بازتاب تغییر بنیادین در سقف اهداف واشنگتن نسبت به جنگ ۴۰ روزه گذشته است.
در مقابل، ایران ترجیح میدهد هزینه جنگ را میان پایگاههای آمریکا در کشورهای همسایه توزیع کند، نه اینکه با حمله مستقیم به ناوگان آمریکا، زمینه شکلگیری ائتلافی بینالمللی را فراهم سازد که بقای نظام را تهدید کند.
با این همه، این توازن ظریف ذاتاً شکننده است؛ یادداشت تفاهم یک بار فروپاشید و اگر میانجیگریها نتوانند اختلافها بر سر مدیریت تنگه هرمز را مهار کنند، ممکن است بار دیگر نیز از هم بپاشد.
منبع: فرارو
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید!
ثبت نظر جدید