استقلال ملی به مثابه «موقعیت وجودی»؛ نسبت هویت، فاعلیت و حیات تمدنی
استقلال در اندیشه رهبر شهید انقلاب، شیوه‌ حضور عزتمندانه در عالم و ساختن تمدنی نوین از درون هویت یک ملت است.

به گزارش اکو اقتصاد،دکتر محمدرضا فارسیان حقوقدان و مدرس دانشگاه در یادداشتی با عنوان «استقلال ملی به مثابه موقعیت وجودی» ؛ تأملی داشته است در نسبت هویت، فاعلیت و حیات تمدنی که متن آن در ادامه می‌آید:

خرداد ماه با همۀ مناسبت‌هایش از چهاردهم و ایام رحلت امام کبیر انقلاب(ره) گرفته تا پانزدهم و یادآوری حماسه‌سازی شهدای فیضیه و ...،  وقایع اخیر از ‌جمله حملۀ ‌کوبندۀ‌ دلاورمردان و رزمندگان جمهوری اسلامی ایران به رژیم اشغالگر قدس، صرفاً یک مناسبت در تقویم جمهوری اسلامی ایران محسوب نمی‌شوند؛ بلکه لحظه‌ای برای بازخوانی یکی از عمیق‌ترین پروژه‌های فکری و تمدنی معاصر است. برای آنان که امام خمینی(رضوان‌الله‌علیه) را نه فقط بنیانگذار یک نظام سیاسی، بلکه احیاگر یک افق تاریخی برای امت اسلامی می‌دانند، این ایام همواره با نوعی دلتنگی معرفتی و روحی همراه است؛ دلتنگی برای حضور پدری که توانست ملتی را از حاشیه تاریخ به متن واقعی آن بازگرداند. امسال با محرومیت و دلتنگی از عدم حضور قائد شهید در جوار مضجع مطهر امام راحل، به تأملی چندباره در بیانات رهبر شهید انقلاب اسلامی فرو افتادم؛ شخصیتی که در امتداد مکتب نورانی امام(ره)، یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم حیات جمعی مسلمانان را بازتعریف کرد و آن چیزی نبود جز: «استقلال ملی». و حقیقتاً این استقلال ملی از آن شگفتانه‌هایی است که اگر کسی می‌خواهد بداند چرا ما برای حفظ منافع جمهوری اسلامی ایران دشمن را در قلب سرزمین اشغالی تنبیه می‌کنیم باید تا پایان متن ما را همراهی کند.

در نگاه نخست، استقلال مفهومی آشنا و مکرر در ادبیات سیاسی معاصر به نظر می‌رسد؛ اما تأملی ژرف در منظومه فکری قائد شهید انقلاب نشان می‌دهد که ایشان استقلال را از سطح یک مفهوم حقوقی و سیاسی فراتر برده و آن را به مرتبه‌ای هستی‌شناختی و تمدنی ارتقا داده‌اند. هنگامی که می‌فرمایند:

«استقلال یعنی آزادی یک ملت؛ وقتی ما از استقلال حرف می‌زنیم، یعنی از آزادی یک ملت حرف می‌زنیم که آزادانه بتواند کار خودش را انجام بدهد»(6/9/1398)

و یا در تعبیری دیگر تصریح فرمودند:

«استقلال به معنای عدم ارتباط با دیگران نیست؛ استقلال آن است که ملت ایران روی پای خود بایستد، خود تشخیص دهد، خود تصمیم بگیرد و خود عمل کند، این معنای استقلال ملی است»(14/3/1404)

در حقیقت رهبر شهید از مفهومی سخن می‌گویند که دیگر در قلمرو روابط بین‌الملل یا نظریه‌های متعارف دولت ملت قابل فهم نیست. استقلال در این تلقی، نه یک «امتیاز سیاسی» بلکه یک «موقعیت وجودی» است؛ موقعیتی که نسبت یک ملت را با تاریخ و هویت خود تعیین می‌کند.

از منظر فقه تمدنی، موضوع بحث صرفاً «فعل مکلف» نیست، بلکه «حیات تاریخی امت» است. در چنین افقی، استقلال نه یک ابزار برای تأمین منافع ملی، بلکه ظهور و تجلی هویت یک ملت در عرصه تاریخ محسوب می‌شود. به بیان دیگر، استقلال چیزی نیست که ملتی آن را در اختیار داشته باشد؛ استقلال نحوه بودن و کیفیت حضور آن ملت در عالم است.

در گفتمان غالب مدرن که پس از صلح وستفالیا صورت‌بندی شد، استقلال عمدتاً به معنای حاکمیت سیاسی و عدم مداخله خارجی تعریف می‌شود. اما این تعریف، هرچند برای فهم حقیقت استقلال ضروری است اما به هیچ عنوان کافی نیست. زیرا ممکن است کشوری از منظر حقوقی مستقل باشد، اما از حیث معرفتی، فرهنگی و ارادی، در عمیق‌ترین لایه‌های وجودی خود وابسته و تابع دیگران باشد. در چنین وضعیتی، ملت از جایگاه «فاعل شناسا» به مرتبه «موضوع شناسا» سقوط می‌کند؛ یعنی به جای آنکه خود جهان را تفسیر کند، دیگران برای او تفسیر می‌کنند؛ به جای آنکه خود مسیر آینده خویش را ترسیم کند، دیگران برای او آینده می‌نویسند؛ و به جای آنکه اراده تاریخی داشته باشد، به موضوع اراده دیگران تبدیل می‌شود. این همان چیزی است که می‌توان از آن به «طفولیت تاریخی» نیز تعبیر کرد؛ وضعیتی که در آن، یک تمدن با همه پیشینه فرهنگی و تاریخی خود، به دلیل فقدان اعتماد به نفس تمدنی، نیازمند قیم می‌شود. در اینجا استقلال به معنای خروج از مفعولیت تاریخی و ورود به ساحت فاعلیت تمدنی است.
 

بر همین اساس، شعار راهبردی «ما می‌توانیم» در منظومه فکری رهبر شهید، صرفاً یک گزاره روان‌شناختی یا انگیزشی؛ نبوده بلکه بیانگر یک اصل فلسفه تاریخ به شمار می‌آید. نزاع اصلی میان جبهه سلطه و ملت‌های مستقل، نزاع بر سر «توانستن» یا «نتوانستن» نیست؛ نزاع بر سر «فاعل بودن» یا «مفعول ماندن» است. قدرت‌های سلطه‌گر بیش از آنکه منابع مادی ملت‌ها را هدف قرار دهند، اراده و خودآگاهی آنان را نشانه می‌روند؛ زیرا ملتی که خویشتن را باور نداشته باشد، حتی اگر از همه مظاهر ظاهری اقتدار برخوردار باشد، همچنان در قلمرو سلطه زیست خواهد کرد.

از همین منظر است که استعمار فرهنگی در نگاه رهبر شهید مقدمه و زیربنای استعمار سیاسی تلقی می‌شود. سلطه نوین پیش از آنکه سرزمین‌ها را اشغال کند، ذهن‌ها را تسخیر می‌کند. یکی از مهم‌ترین سازوکارهای این سلطه، تولید نوعی «امنیت وابسته» است؛ امنیتی که در آن، ملت‌ها برای مصونیت از تهدیدها ناگزیر به تکیه بر همان قدرت‌هایی می‌شوند که منشأ اصلی تهدید محسوب می‌شوند. در این چارچوب، استقلال حقیقی به معنای نفی این چرخه معیوب است. استقلال صرفاً «نه» گفتن به سلطه نیست؛ بلکه «آری» گفتن به امکان طراحی نظامات سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی بر مبنای هویت خویش است. از این رو، نفی سلطه تنها وجه سلبی استقلال است؛ حقیقت استقلال در وجه ایجابی آن آشکار می‌شود؛ یعنی در توانایی یک ملت برای تولید الگوی زیست، پیشرفت و تمدن بر اساس مبانی معرفتی خود. اقتصاد نیز در این منظومه فکری صرفاً عرصه تأمین معاش نیست؛ اقتصاد میدان اثبات یا نفی هویت تمدنی است. وابستگی اقتصادی در نهایت به وابستگی ارادی و فرهنگی منجر می‌شود؛ همان‌گونه که استقلال اقتصادی می‌تواند زمینه‌ساز استقلال در سایر ساحت‌ها شود.

تأکید مکرر رهبر شهید بر ظرفیت‌های داخلی، نیروی انسانی، اقتصاد مقاومتی و خوداتکایی ملی را باید در همین چارچوب تحلیل کرد. در این پارادایم مسئله صرفاً افزایش تولید یا رشد شاخص‌های اقتصادی نیست؛ بلکه اثبات این حقیقت است که یک ملت می‌تواند بدون تکیه بر اراده بیگانگان، مسیر پیشرفت خود را طراحی کند. در واقع، رهبر شهید ما با انتقال «منبع امید و رزق» از بیرون مرزها به درون ظرفیت‌های امت، نوعی چرخش پارادایمی در فهم پیشرفت پدید آوردند. در الگوی وابسته، آینده همواره در جایی خارج از اراده ملی جست‌وجو می‌شود؛ اما در الگوی هویت‌بنیان، سرچشمه پیشرفت در ایمان، خلاقیت و اراده خود ملت قرار دارد.

از منظر الهیات اجتماعی اسلام، می‌توان استقلال را نوعی «تسبیح وجودی ملت» دانست. همان‌گونه که هر موجودی با تسبیح خویش وابستگی ذاتی خود را به خالق و بی‌نیازی خود را از مخلوقات اعلام می‌کند، ملت مستقل نیز با نفی عبودیت قدرت‌های مادی، فقر وجودی خویش را تنها در برابر خداوند اظهار می‌دارد. در این معنا، استقلال نه صرفاً یک راهبرد سیاسی، بلکه تجلی توحید در ساحت حیات جمعی است. بر این اساس، آنچه از آن به «جهاد کبیر» تعبیر شده، صرفاً یک کنش سیاسی یا نظامی نیست؛ بلکه تلاشی مستمر برای حفظ مرزهای هویت و اراده در برابر فرایند استحاله فرهنگی و تمدنی است. میدان این جهاد، پیش از آنکه جغرافیایی باشد، معرفتی و هویتی است.

بنابراین استقلال در اندیشه رهبر شهید انقلاب را نمی‌توان در سطح یک توصیه سیاسی یا یک راهبرد حکمرانی تقلیل داد. استقلال در این منظومه، نظریه‌ای درباره «وجود جمعی» است؛ نظریه‌ای که نسبت یک ملت را با خویشتن، با تاریخ و با آینده تعریف می‌کند. ملتی که استقلال را صرفاً یک مرحله از مسیر خود بداند، دیر یا زود آن را از دست خواهد داد؛ اما ملتی که استقلال را جوهره هویت و شرط فاعلیت تاریخی خویش بداند، می‌تواند به بازیگری تمدنی در مقیاس جهانی تبدیل شود. میراث بزرگ رهبران الهی این سرزمین نیز دقیقاً در همین نقطه نهفته است؛ اینکه استقلال را از سطح شعارهای سیاسی به مرتبه یک حقیقت وجودی ارتقا دادند و با نثار خون خویش بر آن مهر تأیید زدند. از این منظر، استقلال نه یک فصل از تاریخ، بلکه خودِ تاریخ‌سازی است؛ استقلال در این منظومه فکری نه یک ابزار برای بقا، بلکه شیوه‌ای برای حضور عزتمندانه در عالم و ساختن آینده‌ای است که از درون هویت یک ملت می‌جوشد و به سوی افق‌های تمدنی نوین امتداد می‌یابد.

 

0 نظر:

نظر بدهید